بهتره از خودم شروع کنم. البته من دوس ندارم هویتنو بدونید دلیلشم به زودی می فهمید. من یه پسر جوون هستم که تو یه خانواده ی سرشناس و پولدار و با تحصیلات بالا به دنیا اومدم. میشه گفت پسر نسبتا باهوشی هستم و توی دوران مدرسه از هم سن و سالام راحت تر و بهتر یاد می گرفتم. بقیه هم همین طور فکر می کردن. برخلاف چیزی که بقیه فکر می کنن من آدم زیاد خوشبختی نبودم و تقریبا نیستم. همیشه با خانوادم مشکل داشتم و همون طور که می دونید توی ایران هر کسی با خانوادش مشکلی داشته باشه همه بدون این که چیزی بدونن میگن مشکل از بچس و پدر و مادر حق دارن. منم همیشه مقصر بودم از نظر بقیه. البته وقتی دلیل مشکلاتو می گفتم اکثرا نظرشون عوض میشد. زمان گذشت تا دانشجو شدم.تو یکی از بهترین دانشگاها قبول شدم. ولی همچنان خانواده باهام ناسازگار بودن. هیچ حمایتی نمی شدم. هیچ وقت بخاطر موفقیت هام توی تحصیل تشویق نشدم. همه آرزوی پسری مثل من رو داشتن و تنها کسایی که اهمیتی نمی دادن خانوادم بودن. سختی زندگی رو از همون دوران دانشجویی فهمیدم. وقتی خانواده دیگه حمایتی نکنن مجبوری کار کنی تا بتونی درس بخونی. من توی شهر غریب هم درس خوندم و هم کار کردم. هر کاری کردم. گاها مجبور به انجام پست ترین و سطح پایین ترین کارها شدم که حتی خودم هم دوست ندارم یاد اوردی کنم.
وقتی خانواده طردم کردن و فکر کردن با این کار از من یه مرد می سازن بدترین اتفاق زندگیم افتاد. من چند برابر بقیه زحمت می کشیدم. نمی تونستم جوونی کنم. خانواده ای نداشتم که بهم افتخار کنن یا فقط باهام حرف بزنن. نتونستم دوستی پیدا کنم. نتونستم از زندگیم لذت ببرم. بدترین اتفاقی که گفتم افتاد مریض شدن من بود. من شدیدا افسرده شدم. قبلا هم گاهی افسردگی فصلی داشتم ولی این بار شبیه اون نبود. من رسما زمین گیر شدم. حتی نمی تونستم بشینم. فقط تو جام می خوابیدم. روزی چند بسته سیگار می کشیدم. دکتر ها نمی تونستن برام کاری کنن. توی اون دوران کیلو کیلو دارو می خوردم. بدترین مشکل توی اون شرایط این بود که کسی رو نداشتم کنارم باشه. من تنها با بیماری مبارزه می کردم و موفق نمی شدم. افسردگی مرتب پیشرفت کرد و گاها شکل های عجیب غریبی به خودش گرفت. من روانشناس و روان پزشک رو زیاد امتحان کردم و اینو می دونم که خودم باید جلوی بیماری وایسم. این وبلاگو واسه همین کار می نویسم. می خوام با خودم مبارزه کنم. وقتی بنویسمش مجبورم بهش عمل کنم. فکر کنم برای اولین دست نوشته کافی باشه.
برچسب:
نویسنده: حمید مرادی